نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

وَ لَمْ أکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقیّاً...
[زکریا گفت] و من هرگزخود را از دعا به درگاه تو محروم و ناامید ندیده‌ام‌‌‌...
"مریم/چهار"

پیوندها

آرزو

چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۴۷ ب.ظ

چو خویشِ جانِ خود، جانِ تو دیدم،

ز خویشان بهر تو بیگانه گشتم...

با درد قلب و سرم از خواب بیدار شدم و خداوندان اسرار را گذاشتم. آرزو کردمت؛ تو را، بندگی‌ات را، افسانه شدن در عشقت را.

پس واصلم کن. که تو اجابت همه‌ی خواستنهامی.

یادم نمیرود خواب چندی پیش را. تو خودت خواسته بودی آرامم کنی که بابا اکبر را ساکت و مغموم دیدم و نمیدانستم حسن کیست که به خاطر بیماری او ناراحت بود، اما میدانم وقتی گفتم که من بدم؛ شما از آن بالا نگاهم نکنید، گفت: خوبی. گفتم: نه، پس شما نمیدانید اغلال اعمالم را. گفت: خوب میشی...غمش لبخند شد و گفت "خوب میشی".

تو ما را حسنه کردی. عاشق تویی و من کور شوم اگر ادعای عاشقی تو را بکنم. من تنها بنده‌ی الکن و ناقصی هستم که آرزو کرده است. تو را آرزو کرده است.

نظرات  (۱)

خوبی. خوب ترم می شی. همه مون خوب می شیم..
پاسخ:
یه روز پامون رو میذاریم توی گلستان. مثل گلستان ابراهیم؛ بردا و سلاما...
:**

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی