نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

وَ لَمْ أکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقیّاً...
[زکریا گفت] و من هرگزخود را از دعا به درگاه تو محروم و ناامید ندیده‌ام‌‌‌...
"مریم/چهار"

پیوندها

۲ مطلب با موضوع «مدرسه» ثبت شده است

از صبح بهشان گفته بودم که مسئولیتش را به خودشان واگذار می‌کنم و اگر دوباره وسط کلاس صحبت کردنشان تکرار شود، خودشان جایشان را تغییر دهند و کنار هم ننشینند. می‌دانستم که برای بچه‌های این سن، صحبت سودی ندارد و تنها عمل است که کارساز است.  دست آخر از نون خواستم جایش را با آ عوض کند؛ تقریبن صدایم از گلو در نمی‌آمد، از نون پرسیدم: «به نظرت چرا صدام دیگه در نمیاد؟» بقیه به جایش جواب می‌دادند. خواستم خودش بگوید. گفت: « از بس سر ما داد کشیدید خانوم»
یک‌باره دلم می‌خواست دود شوم و بروم هوا. منی که هیچ وقت تن صدایم را هم بالا نبرده‌ام. از بی‌انصافی نیلا عصبانی شده بودم. دوباره بچه‌ها شروع کردند به جواب دادن. ده دقیقه‌ای برایشان از احترام و دوستی و الخ حرف زدم. حین سرمشق دادن برایشان آهنگ پاییز لیلا حکیم‌الهی را گذاشتم؛ طفلکی‌ها  دو ساعت و نیم بعد از ناهار را خیلی خسته می‌شوند. احساس می‌کنم برای مسئولیت پذیر کردنشان، برای درونی کردن رعایت قوانین درِشان، زیادی ناآگاهم.
 تا همین حالا غصه‌دار بوده‌ام...نه از کودکان معصوم نازنینم. از آوار شدن دیواری از حسرت‌ها. هیچ‌وقت در پاسخ کسی که عمیقن و قلبن دوستتان دارد و دوستش دارید،آخرین و تنها تیری نباشید که از پا می‌اندازدش. اگر برابر همه بیگانگان رویین‌تنی بی‌پاشنه‌ی آشیل باشد، بدانید که برابر شما نیست. برابر شمایی که دوستتان دارد. و دوست داشتن تا بوده و هست، لطیف و نازک بوده...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۵

یک‌باره هیچ‌کدامشان به کمکم نیامدند؛ نه کتاب‌هایی که خوانده بودم، نه فیلم‌ها، نه کلاس‌ها، نه شنیده‌ها و نه نصیحت‌ها.‌..مثل رفتگان از خاک، که عبورِ مرگ، دستشان را از دنیا کوتاه می‌کند یا مثل تلاشِ الکنِ داد و فریاد در کابوس‌های شبانه که با وجود استمداد و التماس‌های جان‌کاه، در اوج بی‌انصافی از تارهای حنجره‌ی لاکردار کوچک‌ترین صدایی سر نمی‌زند، نه دستم به دانسته‌های اندکم می‌رسید و نه صدایی از قوه‌ی تدبیر عقلم خارج می‌شد؛ اگر هم صدایی بود، پیش از نمود, در خلأ بلعیده می‌شد.

 دست‌های کوچکش را که حلقه کرده بود دور کمرم، محکم‌تر کرد و سرش را چسباند به دلم و با صدای آهسته‌‌ی هفت‌ساله‌ی تازه خواندنْ یادگرفته‌اش گفت:« نمی‌شه معلم کلاس دوم بشین؟ من یادمه اون روز که فرش درست کردیم. هنوزم یادمه!» چانه‌ام را چسباندم به سرش و موهای نازک قهوه‌ای اش را با دلم حس کردم که هنوز نم آب استخر داشت و مهربان و معصوم بود.

یک‌باره هیچ‌کدامشان به کمکم نیامدند... هم‌چنان سفت چسبیده بود به من و من فقط اندوه غریب دوست داشتن را به تماشا ایستاده بودم و داشتم توی جان و دلم سق اش می‌زدم. دهانم را باز کردم، چشمم را بستم که بابای یکی از بچه‌ها را که در فاصله‌ی چند قدمی روی صندلی نشسته بود نبینم و گفتم: « عزیزم. عوضش تو بزرگ شدی! می‌ری کلاس دوم! زنگای تفریح هر روز می‌تونیم هم‌دیگه رو ببینیم. تازه می‌تونی بیای به اوّلیا یاد بدی چه‌جوری ریشه‌های فرش رو گره بزنن. هوم؟» فقط سرش را تکان تکان داد که آره. و با هر تکان سرش دو بار مأیوس شدم. خودم فهمیدم چه‌قدر مسخره بود حرف هام.

رها کردن و گذشتن و کندن از خیلی اعضای وجودت چیزی‌ست که ملازم بزرگ شدن است. رشد کردن رنج و اندوه زیادی دارد. راستش دوست داشتن است که تا هست حزن‌انگیز است. در بستر پر از خاشاک و تیغ محبت، آدم باید قد بکشد. و در این استخوان ترکاندنِ تا ابد، آدم لابُدّ است از خیلی اندوه‌ها. 

آرام از خودم جدایش کردم و گفتم می‌تواند کیفش را مرتب کند تا خواهرش که کلاس چهارمی است بیاید. اما همه‌اش دلم می‌خواست بهشتی وجود می‌داشت که آدم در آن مجبور نباشد همه‌اش بزرگ بشود...هر چند که آن‌همه، لاجرم جایی نیلوفر من را خوشبخت می‌کرد. یقین داشتم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۴