نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

وَ لَمْ أکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقیّاً...
[زکریا گفت] و من هرگزخود را از دعا به درگاه تو محروم و ناامید ندیده‌ام‌‌‌...
"مریم/چهار"

پیوندها

۱۴ مطلب با موضوع «حزن» ثبت شده است

کلمه ها پرده ای میشوند و آویزان از چشمهایم، نمیگذارند جایی را ببینم. اشک میشوند و نمک گیرم میکنند. دست و دلم را از پرداختن به انبوه کارهای خانه میبندند. بیت شعری سوزناک میشوند و آتش به جانم میزنند. فیلمی بر پرده ی تلویزیون میشوند و هوشم را میپرانند؛ یا خیالهایی زنجیره ای و دور محبوب، که دیوانه ام میکنند. میجنبند؛ وول میخورند و دلم را این سو آن سو میچرخانند. مثل وسوسه ها، وهمها، کهنگی زخمها. مثل بتها که تو را از هر طرف به سمت خودشان میکشانند.

درین شبهای بلند مانده ام دور و دست خالی و بیشتر و پیشتر از هر چیز، بوی پیراهن یوسف را میخواهم. جای این هزار گورکنی که در عمق دلم شبانه روز مشغول کارند، فوج فوج فرشته ها را میخواهم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۲

انگار نافم را با انتظار بریده باشند. انتظار به گوشه ی خانه ی مرتب و پیچیده به بوی گرم غذای تازه. اما بی رسیده ای از راه.

پ.ن: گفتم ده روز کم نیست؛ دست کم برای طاقت من. آمدنم دلتنگی را زخمتر کرد؛ مثل "باطل  شد" امشب بعد از دو ساعت و نیم. دیگر "بی من مرو". اصلا. هیچ وقت.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۳

کوه رو به رو را دیدم و خانه‌ها را. دیوارهای خانه را تماشا کردم و دیدم دوستشان دارم. زار زدم و وسط قلپ قلپ‌های اشک یادم افتاد چهار روز کارم چیدن و جابه‌جایی بوده. یادم افتاد تازه کمرم از درد افتاده. اما نمیشد. دلم می خواست دوباره همه را توی کارتن کنم و بروم جایی دورتر. دورتر. فقط کمی دورتر. جایی که خلوت باشد و دوست.

میخوانم "ای کاش که جای آرمیدن بودی" و توی دلم میگویم: «یادت هست یاسی؟» یادت هست راستی؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۵۴

مگر آمدن و رفتنمان بیشتر از رفتن و برآمدن نفس است؟ یا مگر عمرمان به قدر یک سجده، بیشتر قد میدهد؟ اگر دست تو را روی سر و شانه‌ام نبینم، اگر نشانه‌هایت ته و توی تاریک قلبم را نوازش نکنند، دوام نمی‌آورم همین یک سجده و یک نفس را هم.

طلوع کن. مشرق ابدی‌ام کن. از همه عمر مغرب و در تبعید بودن گریزانم. گریزان و ترسان...

آفتابا!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۴

-

از باغ فردوس که آمدیم بیرون، آسمان را نگاه کردم. گفتم چند شب است آسمان مرا یاد نیشابور می‌اندازد. دلم پر از غم شده بود. دلم تا خانه غمهای توی راه را هم انگار جمع میکرد. و دلم میخواست به جای رد شدن از خیابان برای رسیدن به تاکسیها بروم امامزاده صالح و چند فصل گریه کنم اما دیرم میشد.

خالصانه دوست داشتن و ماندن پای آن، غم دارد. غمی وسیع و قلب‌افکن. به وصل و فصل نیست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۳۷

واژه‌ها تنهایم گذاشته اند. توی این شلوغی به جا مانده‌ام با چشم‌های کم سو. نمی‌فهمم تعجیل این همه برای پیچیدن به چیست. برای رسیدن به چه. و من انگار از طناب تند-تند دویدن‌هاشان برای بیشتر داشتن از هر چیزی را به گردن خودم بسته‌ام. مسخره است، اما چند جای کتاب نصر نشستم گوشه‌ی تخت و گریه کردم از حیات طیبه‌ی حقیقی‌ای که برای خودمان نخواستیم. تمام آنچه از خوبی و آهستگی و اصالت. حقیقت جویی...

یکی بیاید و این واژه‌ها را معنا کند. بیا! بشویم پای معنا کردنشان. بگذار بگویند چه شیرین عقلند اینها! بیا کمی شکر بزنیم به دردمان، جرعه جرعه نوش جانش کنیم، فراموشش نکنیم...از این بودنها و دردهای بیخود خسته ام. ازین داشتن هایی که دارایی نیستند... از آن نداری‌های پر دولت میخواهم.دارم از گرسنگی و تشنگی اش هلاک میشوم.


*با هر چه دلم قرار گیرد بی تو/آتش به من اندر زن و آنم بستان

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۴ ، ۲۱:۵۴

+ ببخشید! شما آدم شادی هستید خانوم؟

-شادی رو دوست دارم. خب راستش، توی دلمم کم غم ندارم...(بالاخره این حق شماست که بدونید.)


همیشه، شب‌های هر فصلی، هنگام برگشتن از خانه‌ی خواهرم، ماه از ته و توی آسمان تا خانه، بالا سر ماشینمان می‌آید؛ حواسم هست. امشب در راه برگشت چشمکی زدم و پرسیدم: شما ماهِ خوشحالی هستید؟...ببخشید، پس غم پنهان جهان را توی چاله‌هایتان پنهان می‌کنید؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۴ ، ۰۱:۱۸

نه! این هوا با یوغ سنگین غبار و آلودگی‌اش مجالم نمی‌دهد که یک تک پا بروم تا آن امامزاده‌ی پرخیر و برگردم. دیشب گفتم یک روز تعطیل دارم، صبحی می‌دوم می‌روم پیش ایشان، دردم را می‌گویم و برمی‌گردم. حتا ساعت گذاشتم روی پنج صبح. نرفتم. حرف‌هام، اشکم، دردم، ماند. دلم هم مانده روی دستم.مثل کتاب‌هام که سه ماه است مانده‌اند روی ذهن و دلم و وقت کم و کسالت نگذاشته سراغشان بروم...حتا کتاب تو. اما با وجود این بی‌معرفتی‌ام شب‌ها سر و دستم را می‌گذارم روی پارچه‌ی سفیدش. مثل مصطفا که تا هشت سالگی شب‌ها دستش را می‌گذاشت روی گونه‌ی مامان تا خوابش ببرد. مهم اتفاق نیست. مهم وصال یاد توست. درست فهمیده‌ام؟ "صلاح کار" کجاست؟ دوباره نشانم می‌دهی؟ من "طفل گریزپا"ی "مکتب" تو ام، مدام راه گم می‌کنم. وابسته‌ی بیمار "زمزمه‌ی محبت"ت. همه‌ی بی‌راهه‌ها را پیموده‌ام؛ همه پیمانه‎‌های مستی مجاز را. حالا از تشنگی له له می‌زنم. شده‌ام سراب خودم. جرعه‌ای، تنها جرعه‌ای برسان. "تشنه‌ی بادیه را هم به زلالی دریاب". مثلاً پیوندم بزن به خوب‌ترین جا. به قلب بزرگ فرستاده‌ی پاکت که با همان قلب دریایش نامه‌هایت را برای ما آورد و از غم هدایت ما جان عزیزش را به سختی‌ها و تنگی‌ها انداخت. چه کنیه‌ی شیرینی داده‌ای به او؛ رحمة للعالمین! نه رحمت یک جهان، رحمتی برای جهانیان. یعنی حال فرزندش وسط سیاهی‌ها و تیرگی‌های ما چگونه است؟ ما به این روزگار، میان این همه خشکسالی دوست داریم دق کنیم. جان ما دیگر تاب غافلگیری‌های روزگار را ندارد.

همه آهنگ‌های ترکی بهبودف پرده‌های گوشم را پر کرده‌اند. لاچین به یک میانه و گلمدین، میانه‌ای دیگر. دعا کرده ام امسال با آمدن بهار، دیگر دیوانه نشوم. این حالی که مدام به تو می‌رساندم، زبان اندوهم را به ترکی باز کرده...زبانی که حق فرط اندوه و محبت را به جان و دل ادا می‌کند. منیم یاریم، منیم باهاریم، منیم جانیم، منیم جانیم!

آما، آما منیم محبتیم هلاک اولدو...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۴:۳۹
حالا نه فقط با این، ولی با چند قلم بیش‌ترش، همه‌ی حرص و طمعم برای داشتن‌ها خاموش می‌شود. خانه‌ام مَثَلِ آشیانه‌ی مرغ و خروس است؛ خودم هم. که تمام شب‌هایی که دور از خانه‌ام، اسپندِ روی آتشِ بی‌قراری‌ام. (مگر سویدای دلم را به مُهر بی‌قراری نشان زدی؟) آن طاق‌چه جای قرآن پیچیده به پارچه‌ی سپید و کاسه‌ی آب و آینه است. جای مدام گرد و زنگار گرفتن. طاق‌چه گواه ته و توی دل است و آثارش؛ تماشا و انتظار. از انتظار چیزی خاطرت هست؟...
از گوشه‌ی دنج و کرسی و پته‌‌ی هفت‌رنگ، من را نگیر. تکیه‌گاه نوشتنم، خواندنم. گفتن و شنیدن و مؤانست با آن‌که همدم است...محرم است. دوست و همدل است. "هم‌قفسی" هم عالمی‌ست!
اما قربان روی ماهت، محراب تنهایی‌ها مگر دعای ما را تا کدام آسمان بالا می‌برد؟ دنیا سقف محکمی دارد.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۶

بِنِگر

بنگر به سوی دردی,

که ز کس دوا ندارد...

پ.ن: درد دست و دل, به شرح قرار می گیرد. شرح درد را به اشک داغ شبانه وا می گذارم. جان تفصیلم نیست. تو از همین اشاره, قصه ام را می‌خوانی. کاش شبی به خواب, مرا میهمان آغوش یکی از آیه هایت می کردی; زیارتی که بیداری از پسِ خوابش, دوباره به دنیا بازم نمی آورد ...بازم نمی آورد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۵