نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

وَ لَمْ أکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقیّاً...
[زکریا گفت] و من هرگزخود را از دعا به درگاه تو محروم و ناامید ندیده‌ام‌‌‌...
"مریم/چهار"

پیوندها

بیقراری چه گناه سنگینی ست! تاوانش جان خودت و آرامش نزدیکانت. کاش مهر بیقراری ام روی پیشانی، کمرنگ تر بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۶

کلمه ها پرده ای میشوند و آویزان از چشمهایم، نمیگذارند جایی را ببینم. اشک میشوند و نمک گیرم میکنند. دست و دلم را از پرداختن به انبوه کارهای خانه میبندند. بیت شعری سوزناک میشوند و آتش به جانم میزنند. فیلمی بر پرده ی تلویزیون میشوند و هوشم را میپرانند؛ یا خیالهایی زنجیره ای و دور محبوب، که دیوانه ام میکنند. میجنبند؛ وول میخورند و دلم را این سو آن سو میچرخانند. مثل وسوسه ها، وهمها، کهنگی زخمها. مثل بتها که تو را از هر طرف به سمت خودشان میکشانند.

درین شبهای بلند مانده ام دور و دست خالی و بیشتر و پیشتر از هر چیز، بوی پیراهن یوسف را میخواهم. جای این هزار گورکنی که در عمق دلم شبانه روز مشغول کارند، فوج فوج فرشته ها را میخواهم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۲

مصرعی قاب بر دیوار سبز خانه ی "آ" هست که هر بار ما را شیفته و شکسته میکند:

چون دوست دلِ شکسته میدارد دوست...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۷

واضحترین عطر پراکنده در هواست روزهای در راه تو؛ روزهای نجات؛ روزهای روشنی و چراغ. از نو بیتاب شدن برای حرمت دل بزرگی میخواهد. دلی که اندوه و مصیبت شما را هر روز و هر جا با خود بکشد. کل یوم. کل عرض. 

وقت رفتن، معصومه برایم دعا کرد دیوانه بروم و مجنون برگردم.باید زنجیری به من میدادید تا در دوریها به دل شوریده ام ببندم. باید شب و روزهای جمعه را از هفته ام پاک میکردید تا حرمانِ بودن در بین زوارتان را نکشم. چه خوب است عشق شما. چه خوب است روضه های شما که راهمان میدهد به محبتتان. امسال و امروز، در همه ی روزهایتان دلم را بسابید. پاکیزه ام کنید تا به دعوت بعدیتان با قلبی سلیم بیایم زیارتتان.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۵۱

آنقدر از شهد و زهر اوقات نوشتنم میگذرد که میترسم آنچه به زبانم می آید کمینه حق آنچه در دلم هست را بیان نکند. آن هم درست وقتی که میخواهم با کلمه ها لقمه های محبتم را در دهان تو بگذارم. آن هم درست وقتی که حرف از نوشتن به تو در میان است. به تو گفته بودم نوشتن را فقط برای نامه ها خواسته ام؟ غیر از این مگر واژه ها به چه کار می آیند؟ یا محبت اگر برای نثار کردن به بهترین لایقش نباشد، بیچاره غایت خلقتش برای چیست؟

شاید آدمهایی که میتوانم به آنها نامه بنویسم را از دست داده ام یا کدورت و کسالت دلم به حدی رسیده که خداوند روزیِ نوشتن را از من گرفته. دومی را خوب ازش خبردارم. هر چه میگذرد، کینه ها و افکارم بیشتر به زمانه ام میبرد. خیلی کلکها و تدبیرها و به دل گرفتنهای مرسوم را یاد گرفته ام؛ به آنها عادت کرده ام و ازشان درس میگیرم. اما دلم خوش است که سپیدی های تو به من سرایت کنند. از زلالیهایت به من بچشانی. دلخوشم که محبتم به تو گل میدهد و سبزم میکند.


به عهد و عقدی که هر روز تازه میکنیم تا تیزیها و کجیهای هم را صاف کنیم. دلخوشم به نرمی و انعطاف تو که سختیهایم را میپوشی و فراموش میکنی. یادت هست پدرت روز خواستگاری گفته بود شما لباس همید*؟ زیباترین عیب پوشم بوده ای از هر لباسی بیشتر. بهترین کمک و پشت و یادآور خدا. عزیزترین رفیق راه. غیر از تو که این همه مهربانی میکرد با من؟ شانه کردن موهایم را به که میسپردم؟ نگرانی مشغله ها را که با کمکهایش از دلم میزدود؟

مبارک است همه ی هستی ات برایم عزیز دلم.

*هن لباس لکم و انتم لباس لهن» (187)بقره 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۸

مُهری که این مدت بر لبم بود و واژه ها را دور از من نگه میداشت از چه بود را نمیدانم. اما مِن بعد، اگر مهری بر صدای واژه های من از عشق تو بخورد، من تسلیمم. و مجنون این عبارت کوتاهِ "دخیلٌ یا اباعبدالله" ی که از دهان زنان شیعه ی عرب میشنیدم. برای این پیروِ پر کم و کاست و پرمدعای تو که در حضورت رزق نوشتن از مهربانی ات خواسته، اگر همه ی واژه های عمرش فدای حُب تو شود، چه باک!...

بیا تمام صدای من را بگیر و از عشقت آتشم بزن. آنکه چشمه ای از آقایی و مهربانی تو را ندیده در همه عمر چیزی جز حرمان نبرده. سخی ترین میزبان عالم اگر خانواده ی پاک تو نباشد پس کیست؟ حضورت پروجودترین حضور عالم است و حبت سرخترین عشق عالم. به فرشته های اکناف حرمت حسودم. به نخلهایی که فاصله تو را با عباست پر میکنند. به قدمهایی که راه های عالمین را بذای رسیدن به محبت و زیارت تو طی میکنند و قدمهای من نیستند حسودم. به شهیدانت...حسودم. من را و همسرم را، فرزندان نداشته ام را، پدر و مادر و خانواده ام را قبول کن برای خودت. هر که همای قبول افتادن و رخصت تو بر دلش نشست، رستگار شد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۰

آن عنصر جادویی و دست نیافتنی ای که در عشق و هنر هست، هیچ وقت به واقعیت کشیده نمیشود. واقعیت، همان زمین سخت است...اما پاکی واژه ها را که میتوان به زندگی کشاند. دوست دارم مثل همه ی پروازها و آرزوها و سپیدی های نوشتن، پاک زندگی کنم. نمیخواهم کسی باشم که همه ی خوبیهاش در ادعاهای مکتبوبش خلاصه میشود و عملا ،خودآگاه یا ناخودآگاه، کسی دیگر است. 

ایاک نعبد و ایاک نستعین.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۶

وقتی باید برای امام حسین (ع) مینوشتم ، فهمیدم چقدر کلمات توی دستم آرام نمیگیرند. دور شده ام از نوشتن!

هر روز توی ذهنم یک فرصت امن و جمع و جور گیر میاورم تا بنویسم اما همه ی فرصتها میان ملالها گم میشوند. این بار تا آمدم به خودم وعده ی نسیه ی نوشتن را بدهم، گفتم نه! همین حالا بنویس. هر چه هست را. هر چه نیست را. حیف کلمه های یکه و بالقوه نیست؟ 

دلم میخواهد قورباغه های این دو ماه را قورت بدهم. بعد میماند پایان نامه؛ برنامه ریزی و بچه.چقدر وقت است رویا نبافته ام. از لیلی؛ از یوسف. از وادی السلام و این من کدر شده و دورافتاده از خوبیها. دلم پر از حرص شده. برای صاف شدن دلم دعا کنید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۰۵

انگار نافم را با انتظار بریده باشند. انتظار به گوشه ی خانه ی مرتب و پیچیده به بوی گرم غذای تازه. اما بی رسیده ای از راه.

پ.ن: گفتم ده روز کم نیست؛ دست کم برای طاقت من. آمدنم دلتنگی را زخمتر کرد؛ مثل "باطل  شد" امشب بعد از دو ساعت و نیم. دیگر "بی من مرو". اصلا. هیچ وقت.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۳

کوه رو به رو را دیدم و خانه‌ها را. دیوارهای خانه را تماشا کردم و دیدم دوستشان دارم. زار زدم و وسط قلپ قلپ‌های اشک یادم افتاد چهار روز کارم چیدن و جابه‌جایی بوده. یادم افتاد تازه کمرم از درد افتاده. اما نمیشد. دلم می خواست دوباره همه را توی کارتن کنم و بروم جایی دورتر. دورتر. فقط کمی دورتر. جایی که خلوت باشد و دوست.

میخوانم "ای کاش که جای آرمیدن بودی" و توی دلم میگویم: «یادت هست یاسی؟» یادت هست راستی؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۵۴