نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

وَ لَمْ أکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقیّاً...
[زکریا گفت] و من هرگزخود را از دعا به درگاه تو محروم و ناامید ندیده‌ام‌‌‌...
"مریم/چهار"

پیوندها

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

میدانید؟ شهر ما امروز صافی و آفتاب به خودش دیده. چطور همه‌ی این روزهای آفتاب گرفته مرا یاد شما می‌اندازند؟ بیشتر از هوا، بیشتر از نفس، محتاج آنم که سر روی تنه‌ی درختی کهنسال بگذارم و بشنوم شما را از نزدیکترین فاصله که قرآن میخوانید. زانوان پدرانه‌یتان کجایند برای سر گذاشتن و شنیدن آیه‌ها به صدای گرمتان؟

آخر ما گم‌کرده داریم یا گمگشته‌ایم؟

چقدر ابر و غبار نشسته بر راهمان...یاد شما دست بغضهای سنگین ما را میگیرد. نه؟

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۰۲