نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

وَ لَمْ أکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقیّاً...
[زکریا گفت] و من هرگزخود را از دعا به درگاه تو محروم و ناامید ندیده‌ام‌‌‌...
"مریم/چهار"

پیوندها

۳ مطلب با موضوع «الله» ثبت شده است

مُهری که این مدت بر لبم بود و واژه ها را دور از من نگه میداشت از چه بود را نمیدانم. اما مِن بعد، اگر مهری بر صدای واژه های من از عشق تو بخورد، من تسلیمم. و مجنون این عبارت کوتاهِ "دخیلٌ یا اباعبدالله" ی که از دهان زنان شیعه ی عرب میشنیدم. برای این پیروِ پر کم و کاست و پرمدعای تو که در حضورت رزق نوشتن از مهربانی ات خواسته، اگر همه ی واژه های عمرش فدای حُب تو شود، چه باک!...

بیا تمام صدای من را بگیر و از عشقت آتشم بزن. آنکه چشمه ای از آقایی و مهربانی تو را ندیده در همه عمر چیزی جز حرمان نبرده. سخی ترین میزبان عالم اگر خانواده ی پاک تو نباشد پس کیست؟ حضورت پروجودترین حضور عالم است و حبت سرخترین عشق عالم. به فرشته های اکناف حرمت حسودم. به نخلهایی که فاصله تو را با عباست پر میکنند. به قدمهایی که راه های عالمین را بذای رسیدن به محبت و زیارت تو طی میکنند و قدمهای من نیستند حسودم. به شهیدانت...حسودم. من را و همسرم را، فرزندان نداشته ام را، پدر و مادر و خانواده ام را قبول کن برای خودت. هر که همای قبول افتادن و رخصت تو بر دلش نشست، رستگار شد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۰

نه، نه، نه

تو تنها اقاقیای یادبود منی

که به خاطر مزار، نروییده‌ای...


*شادم. اما کسی چه میداند عمر شادیها چقدر میپاید؟ ریشه‌ی شادی‌ام از کدام چشمه‌ آب میخورد؟ خوش به حال ابن‌الوقتی‌ات عزیزم! حسود این حال تو ام...

یا رب. شادی بی‌قید خوش‌عاقبت روزیمان کن. پشتگرمی به خود خود خودت را. اهل دنیا نشدن را روزی همیشه‌ی ما کن. ما گرسنه‌ی همین یک لقمه‌ایم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۵۸
مگر چقدر توانستم تخم محبت شما را در دل بچه‌ها بکارم؟ همه‌ی حرف زدنهام یک تلاش یتیمانه بود در کوچه‌های تاریک شب...باران می‌پرسید "حضرت فاطمه-زهرا مگه هر سال شهید شدن که ما هر سال تعطیل میشیم؟" و من چنگ به قلبم می‌افتاد که چطور هر سال، همه‌ی عالم به یکباره از رحمت بودنتان خالی میشود.میخواستم از زیر بار اندوه تصور بی کس ماندن علی (ع) شانه خالی کنم. آنقدر دست و دلم بند آمد از تعریف شجره‌ی طیبه‌ی شما که پرونده را ختم کردم و افتادم به درس دادن ضاد.
هر وقت غم به وجودم چنگ میزند، بهانه‌گیر میشوم (طفلی محبت-علی که گوشِ بهانه‌های امشبم بود...). گریه‌های سر نماز مغرب نجاتم دادند.انگار شما با چادر نورتان بغلم کردید. ایمنم کردید از هر تاریکی و ظلمتی.گمتان نکنم حضرت عقیله؟

پ.ن: تو از دیوانگیهایم نمیترسی؟ خوبِ خوب فکرهایت را کرده‌ای؟
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۳۷