نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

وَ لَمْ أکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقیّاً...
[زکریا گفت] و من هرگزخود را از دعا به درگاه تو محروم و ناامید ندیده‌ام‌‌‌...
"مریم/چهار"

پیوندها

۹ مطلب با موضوع «محبت-علی» ثبت شده است

آنقدر از شهد و زهر اوقات نوشتنم میگذرد که میترسم آنچه به زبانم می آید کمینه حق آنچه در دلم هست را بیان نکند. آن هم درست وقتی که میخواهم با کلمه ها لقمه های محبتم را در دهان تو بگذارم. آن هم درست وقتی که حرف از نوشتن به تو در میان است. به تو گفته بودم نوشتن را فقط برای نامه ها خواسته ام؟ غیر از این مگر واژه ها به چه کار می آیند؟ یا محبت اگر برای نثار کردن به بهترین لایقش نباشد، بیچاره غایت خلقتش برای چیست؟

شاید آدمهایی که میتوانم به آنها نامه بنویسم را از دست داده ام یا کدورت و کسالت دلم به حدی رسیده که خداوند روزیِ نوشتن را از من گرفته. دومی را خوب ازش خبردارم. هر چه میگذرد، کینه ها و افکارم بیشتر به زمانه ام میبرد. خیلی کلکها و تدبیرها و به دل گرفتنهای مرسوم را یاد گرفته ام؛ به آنها عادت کرده ام و ازشان درس میگیرم. اما دلم خوش است که سپیدی های تو به من سرایت کنند. از زلالیهایت به من بچشانی. دلخوشم که محبتم به تو گل میدهد و سبزم میکند.


به عهد و عقدی که هر روز تازه میکنیم تا تیزیها و کجیهای هم را صاف کنیم. دلخوشم به نرمی و انعطاف تو که سختیهایم را میپوشی و فراموش میکنی. یادت هست پدرت روز خواستگاری گفته بود شما لباس همید*؟ زیباترین عیب پوشم بوده ای از هر لباسی بیشتر. بهترین کمک و پشت و یادآور خدا. عزیزترین رفیق راه. غیر از تو که این همه مهربانی میکرد با من؟ شانه کردن موهایم را به که میسپردم؟ نگرانی مشغله ها را که با کمکهایش از دلم میزدود؟

مبارک است همه ی هستی ات برایم عزیز دلم.

*هن لباس لکم و انتم لباس لهن» (187)بقره 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۸

انگار نافم را با انتظار بریده باشند. انتظار به گوشه ی خانه ی مرتب و پیچیده به بوی گرم غذای تازه. اما بی رسیده ای از راه.

پ.ن: گفتم ده روز کم نیست؛ دست کم برای طاقت من. آمدنم دلتنگی را زخمتر کرد؛ مثل "باطل  شد" امشب بعد از دو ساعت و نیم. دیگر "بی من مرو". اصلا. هیچ وقت.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۳

مناجات‌الشاکرین را میخوانم و آرام نمیگیرم. میماند یک شبانه‌روز دلتنگی و صحبت خسته‌ی تلفنی ده‌دقیقه‌ای آخر شب که کوتاه‌ترش میکنم تا بخوابی. میماند تخم‌های ترد و نازک بغض که مدام تکثیر میشوند.

: چطور آن بقیه دلتنگی زن و بچه‌هایشان را تاب میاورند؟ ما آدم نیستیم یا آن‌ها هیولا شده‌اند؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۰

پیشتر از رسیدنت به دست و دلم، شکلاتها را نذر بچه‌هایی کرده بودم که شادانه‌ میدویدند و خنده‌ی دست و دلشان به یقین پاسخ لبخند و سخاوت صاحب آن امامزاده‌ی آرام نازنین بود. ننشسته بودم جایی که دم عیدی چای به دست منتظرم بودی و خنده‌ات یکی بیشتر از هزارتا عید داشت. عوضش "مریم" خوانده بودم و بعد از اشک، بازی بچه‌ها را تماشا کرده بودم.

 "جایزه‌ی زیارت" از دل تو پیدا شد. وقتی تنها شمه‌ی کوچکی از معرفت میان ما، قلبمان را به هم مهربان کرده بود.همان "اوایل"! اما راستی، چطور آشنا بودن اول و آخر دارد‌؟ نمیدانم چطور باید مثل پاره‌خطی نقطه‌ی آغاز آن را مشخص کنم و بگویم از اینجا شروع شد. شاید متولد شدن حق معنی را بهتر ادا کند. پس از خودش کمک میخواهم. همان ‌وقتها بود، زمان تولد یک گل نازک غریب توی دل من. گل ساده و مهربانی که نگهداری میخواست. (دارم به این فکر میکنم که گلهای باغ و باغچه عمرشان قدری قد نمیدهد تا باغبان هر سال به تماشای رشد و قد کشیدنش بنشیند. برای همین است که ما توی قلبمان گل میکاریم؛ به این امید که نور و خاک و هوای قلب ما آنقدر خالص و اصیل است که عمر گل را به درازا بکشاند.)

 و من نگهداری از گونه‌های کمی از گلها را میدانم، اصلا چیزهای کمی را توی دنیا بلدم. مثلا بلد نیستم برای هیچ مفهومی کمیت بشناسم. کمیتها در ذهنم نمیمانند‌؛ نه حتی بسیاری از نامها و تاریخها. تنها عطرها، نورها و حالها هستند که خودشان را میچسبانند به حافظه‌ام. شاید یکجور فلج ذهنی‌ست‌ که مغزم قائل به نگه داشتن خیلی داده‌ها و اطلاعات نیست و فقط چیزهایی را توی پستوهایش قایم میکند که به زعم دیگر آدمها هیچ هم به درد بخور و مهم نیستند. البته من به همین ذهن خو کرده‌ام؛ با آن انس گرفته‌ام و از آن ناگزیر و بی‌گریزم. اگر هم قادر به فرار از آن یا تعویضش بودم بعید میدانم که آن را یکه رها میکردم. چون آرزوی ماندن و پوسیدن و نو شدن در دل آشنایی‌های قدیمی هیچوقت رهایم  نمیکند.

اما راستی، «جایزه‌ی زیارت» از دل تو پیدا شد. همان «اوایل» که هوس و حواسمان به زیارتگاه‌های این‌ور و آن‌ور شهر پر میکشید و به نفس گرم هر کدام که مبارک میشدیم، تو، من و خودت را به یک جایزه‌ی خوردنی مهمان میکردی؛ میکنی هنوز هم. و فکر میکنم دلم میخواهد بعدهای طولانی هم مهمان جایزه‌های زیارتت باشم. آن وقتها تازه داشتم میفهمیدم که نرسیده به وسط اردیبهشت مبارکترین روز روییده است؛ تازه داشتم مزه مزه میکردم «آوریل، ستمکارترین ماه‌ها...» را. سالی که شعبان و اردیبهشت دست به دست هم دادند و شادیهاشان را یک کاسه کردند. سالی که تصمیم گرفتم توی قصه‌ها دیگر «دنبال غم» نگردم اما دل غم‌پرستم به صراطی که مجبورش میکردم مستقیم نشد. سالی که طلب بهار حقیقی و گذر از اندوه‌های کوچکم، تنها جرقه‌ی کوچکی بود توی دلم در حسرت شعله‌های عظیم و زبانه کشیدن و به آتش زدن من. تو و منشت حاجت هیزم و زبانه‌اش را روا کردید و ماند بهاری حقیقی تا به وادی امن «بردا و سلاما» برساندمان. 

توی تقویم العبدم به تاریخ دنیا آمدنت، نوشته‌ام: گلعذار خندونم میاد. و تمام آن روز سراسر خسته را منتظر بودم. منتظر تا با قدمهایت به چشمانم دربیایی. 


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۵۳

مگر چه میخواستم ازین بیشتر؟ غایت سادگی و مهربانی تو، همه‌ی طلب همدمی‌ام را کفایت کرد.

با بهار آمدی. خنده‌های مدامت شکوفه زد به بر و روی عزیز پروارت.

 دلداریهایت، نگاههایت، مصمم و محکم بودنهایت، ترسهایت، این همه را بی‌دریغ گذاشته‌ای توی سفره‌ام...نه! ازین بیشتر که نمیخواستم.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۴۴

یک کاسه‌ی بزرگ فالوده و قیمه‌ی یزدی هم حریف دلگرفتگی قبل از غروب نمیشوند. شب کویر وسط همهمه‌ی بی‌آشنا چه لطفی دارد؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۴۸

نه، نه، نه

تو تنها اقاقیای یادبود منی

که به خاطر مزار، نروییده‌ای...


*شادم. اما کسی چه میداند عمر شادیها چقدر میپاید؟ ریشه‌ی شادی‌ام از کدام چشمه‌ آب میخورد؟ خوش به حال ابن‌الوقتی‌ات عزیزم! حسود این حال تو ام...

یا رب. شادی بی‌قید خوش‌عاقبت روزیمان کن. پشتگرمی به خود خود خودت را. اهل دنیا نشدن را روزی همیشه‌ی ما کن. ما گرسنه‌ی همین یک لقمه‌ایم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۵۸
مگر چقدر توانستم تخم محبت شما را در دل بچه‌ها بکارم؟ همه‌ی حرف زدنهام یک تلاش یتیمانه بود در کوچه‌های تاریک شب...باران می‌پرسید "حضرت فاطمه-زهرا مگه هر سال شهید شدن که ما هر سال تعطیل میشیم؟" و من چنگ به قلبم می‌افتاد که چطور هر سال، همه‌ی عالم به یکباره از رحمت بودنتان خالی میشود.میخواستم از زیر بار اندوه تصور بی کس ماندن علی (ع) شانه خالی کنم. آنقدر دست و دلم بند آمد از تعریف شجره‌ی طیبه‌ی شما که پرونده را ختم کردم و افتادم به درس دادن ضاد.
هر وقت غم به وجودم چنگ میزند، بهانه‌گیر میشوم (طفلی محبت-علی که گوشِ بهانه‌های امشبم بود...). گریه‌های سر نماز مغرب نجاتم دادند.انگار شما با چادر نورتان بغلم کردید. ایمنم کردید از هر تاریکی و ظلمتی.گمتان نکنم حضرت عقیله؟

پ.ن: تو از دیوانگیهایم نمیترسی؟ خوبِ خوب فکرهایت را کرده‌ای؟
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۳۷

شاه‌مقصود به دست، فکر میکردم باید این روزهای آخری که توی دستم دارمش به کدام ذکر معطرش کنم؛ قبل از رسیدنش به دستها و بند بند انگشتان تو، با دانه‌ به دانه‌شان کدام راز را در میان بگذارم که بریزند به سرانگشتانت. 

هستی‌ات تشویق من است برای دور ریختن حرف و عرف و ظاهربینیهای مردم؛ قدمهای لرزیده‌ام م را محکم میکند.

رنجیده‌ام از طعنه‌ها و ملامت‌های آشنای خویشان... اما دل نمیدهم به هیچکدام. مگر همیشه نبوده؟ مگر همیشه نیست؟ عوضش عاشق نمازهایمان توی مسجدهای سر راه قدم زدن، هر بار در گوشه‌ای از این تهران نخواستنی‌ ام و حسرت آن نماز ظهر و عصری که توی آن مسجد دم خاطره‌ی برف تو نخواندیمش، روی دلم مانده.

عاشق تمام زینتها و تجملاتی هستم که نداریمشان و حتی حسرت نداشتن خیلی چیزهایی که از روی هوس دارمشان آزارم میدهد. عاشق کبابها وحلیمهای باب طبع، عاشق آرام و بی هیچ خیال بیهوده‌ای نشستن روی راحتیهای طبقه‌ی آخر چارسو و گوش سپردن به «به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند» ام. و اینها به قول تو "زیادند". زیادی که مثل مرهم و ضماد، سر میرود توی دلم و میدود مینشیند روی داغ زخمها.

راستی مگر چقدر از حقیقت با معاینه‌ی ظاهر دستگیر ما میشود؟ دستگیر آنها* میشود؟


*آدم بزرگها ، ارقام را دوست دارند. وقتی با ایشان از دوست تازه ای صحبت میکنید هیچوقت از شما راجع به آنچه اصل است نمیپرسند. هیچوقت به شما نمیگویند که مثلاً  آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازیهایی را  بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می کند؟ بلکه از شما میپرسند: چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟ و تنها در آن وقت است که خیال میکنند او را میشناسند.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۳۱