نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

وَ لَمْ أکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقیّاً...
[زکریا گفت] و من هرگزخود را از دعا به درگاه تو محروم و ناامید ندیده‌ام‌‌‌...
"مریم/چهار"

پیوندها

۷ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

.

نه هم‌زبان دردآگاهی/  که ناله‌ای خرد با آهی...

پ.ن: " و جهان از هر سلامی خالی‌ست..."

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۴:۰۱

بِنِگر

بنگر به سوی دردی,

که ز کس دوا ندارد...

پ.ن: درد دست و دل, به شرح قرار می گیرد. شرح درد را به اشک داغ شبانه وا می گذارم. جان تفصیلم نیست. تو از همین اشاره, قصه ام را می‌خوانی. کاش شبی به خواب, مرا میهمان آغوش یکی از آیه هایت می کردی; زیارتی که بیداری از پسِ خوابش, دوباره به دنیا بازم نمی آورد ...بازم نمی آورد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۵

هنگام ورود به این جا, درست پایین یوزر و پسورد, کنار ورود امن, نوشته: مرا به خاطر بسپار. بعد کنارش مربعی هست منتظر; برای تیک خوردن یا نخوردن...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۴ ، ۱۹:۰۱

نحنُ نَلحقُ بکم إن‌شاءاللّه...

مات‌برده، زل زده‌ام به همین‌جا. به هر حقیقت مُتقنی که مرهمی می‌کند برای یک روح همیشه حیران و بی‌قرار. مرهمی؛ مرهمی کردن! مثل خواهری،برادری، مثل پدری کردن... احوال درونم؟ "چون ابر در بهاران".
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۰

ای دوست! قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آن‌ام بستان

*جرئت خالصانه خواندن این رباعی را نداشته‌ام وقت‌ها و مدت‌ها‌‌‌.‌‌‌‌..نه تنها جرأت خالصانه زمزمه کردنش را نداشتم، که وحشت داشتم از تصورش؛ از تصور "آن‌ام بستان"...ولی یک لحظه نگاهت را بر ندار، یک لحظه گوش باش! علم تو محیط است به تمام بی‌قراری‌ها، خستگی‌ها با تمام چیزهایی که خیال کردم/کردیم آرامش‌اند. خواه و ناخواه، دل، با جز تویی قرار نمی‌گیرد. این است حکایت تمام دلزدگی‌ها و رنج‌های بی‌حاصل جان‌کاه و مردافکنی که مقصدشان تو نبودی. چنان پرده‌ی تجربه تمام منظرم را می‌گیرد که قطع و یقین می‌کنم خلوص و عشق، سپیدی و محبت به هزار لایه‌ی خاک و خرابه مرده است. به «ای دوست» قیس بنی‌عامر سر مزار لیلی و جان دادنش، عاجزانه و غریبانه غبطه می‌خورم. دور این روزها و شب‌هام شده سیکلی از خستگی؛ عمیق و پنهان.

صدای شهرام ناظری در آلبوم "یادگار دوست"اش، نشسته به هوای پاییزانه‌ و باران‌زده‌ی امشبم. امشبی که عزیز است برای خاطر عید الله الأکبر فردا:

ای دوست...قبولم کن و جانم بستان.

خدا جان! مبارک باشد ولایت این آیه‌ی بزرگ روشنت بر ما.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۳:۵۳
داشتم خواب می‌رفتم. آهنگه خواند:«کان مه شوخ و مهربان، داده قرار عاشقان». آخرهاش بود. مانده بودم بین رویا دیدن و عالم بیداری. اشکم دوید توی چشم و طرف بیداری را گرفت. آهنگ را زدم عقب که دوباره وعده بگذارد. اشکم داغ‌تر شد. پتو را چسباندم به چانه. زل زدم به طاقچه‌ی فن و گرگ و میش اتاقم که از روشنی چراغ اتاق مصطفا و نور کم‌جان بیرون حاصل شده بود. ذکری که دلم را رضا دهد, به یاد و زبانم نیامد. زیر لبی گفتم وعده بده. "این قرار عاشقانه را عدد بده". بگو فردا همین بند هم که میان ما و توست و نامش شده بندگی، می‌دری. وعده‌ی کشتن فراق بده. وعده‌ای زود-وفا.
دلم می‌خواست بدوم. جایی. دشتی. صحرایی. بیابانی. دریایی. توی همین شهر بی‌پیکر. روی پله‌های برقی. خیابان‌ها. حیاط مدرسه. پله‌های اضطراری خانه. پل‌ها و پیاده‌روها. به اندازه‌ای که عمر انتظار و چشم‌به‌راهی را تنها گز کرده بودم، دلم دویدن و پریدن می‌خواست. تمام شب.
برسم به وعده و قرار تو. باشی. بی‌حرف. در خلوت و سکوت. اشک من باشدو دامن تو. گاهی از خودم می‌پرسم  توی دنیا چه می‌کنم...
این‌که تو می‌دانی باید باشم و هنوز مرا نبرده‌ای به عالمی دیگر، نگهم داشته که بی غر زدن بمانم و دم نزنم.
حالا این دست من و دامن تو.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۲
از صبح بهشان گفته بودم که مسئولیتش را به خودشان واگذار می‌کنم و اگر دوباره وسط کلاس صحبت کردنشان تکرار شود، خودشان جایشان را تغییر دهند و کنار هم ننشینند. می‌دانستم که برای بچه‌های این سن، صحبت سودی ندارد و تنها عمل است که کارساز است.  دست آخر از نون خواستم جایش را با آ عوض کند؛ تقریبن صدایم از گلو در نمی‌آمد، از نون پرسیدم: «به نظرت چرا صدام دیگه در نمیاد؟» بقیه به جایش جواب می‌دادند. خواستم خودش بگوید. گفت: « از بس سر ما داد کشیدید خانوم»
یک‌باره دلم می‌خواست دود شوم و بروم هوا. منی که هیچ وقت تن صدایم را هم بالا نبرده‌ام. از بی‌انصافی نیلا عصبانی شده بودم. دوباره بچه‌ها شروع کردند به جواب دادن. ده دقیقه‌ای برایشان از احترام و دوستی و الخ حرف زدم. حین سرمشق دادن برایشان آهنگ پاییز لیلا حکیم‌الهی را گذاشتم؛ طفلکی‌ها  دو ساعت و نیم بعد از ناهار را خیلی خسته می‌شوند. احساس می‌کنم برای مسئولیت پذیر کردنشان، برای درونی کردن رعایت قوانین درِشان، زیادی ناآگاهم.
 تا همین حالا غصه‌دار بوده‌ام...نه از کودکان معصوم نازنینم. از آوار شدن دیواری از حسرت‌ها. هیچ‌وقت در پاسخ کسی که عمیقن و قلبن دوستتان دارد و دوستش دارید،آخرین و تنها تیری نباشید که از پا می‌اندازدش. اگر برابر همه بیگانگان رویین‌تنی بی‌پاشنه‌ی آشیل باشد، بدانید که برابر شما نیست. برابر شمایی که دوستتان دارد. و دوست داشتن تا بوده و هست، لطیف و نازک بوده...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۵