نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

وَ لَمْ أکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقیّاً...
[زکریا گفت] و من هرگزخود را از دعا به درگاه تو محروم و ناامید ندیده‌ام‌‌‌...
"مریم/چهار"

پیوندها

"حزن است عاقبت، طلب ما ز کوی دوست"

پنجشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۱۴ ب.ظ

یک‌باره هیچ‌کدامشان به کمکم نیامدند؛ نه کتاب‌هایی که خوانده بودم، نه فیلم‌ها، نه کلاس‌ها، نه شنیده‌ها و نه نصیحت‌ها.‌..مثل رفتگان از خاک، که عبورِ مرگ، دستشان را از دنیا کوتاه می‌کند یا مثل تلاشِ الکنِ داد و فریاد در کابوس‌های شبانه که با وجود استمداد و التماس‌های جان‌کاه، در اوج بی‌انصافی از تارهای حنجره‌ی لاکردار کوچک‌ترین صدایی سر نمی‌زند، نه دستم به دانسته‌های اندکم می‌رسید و نه صدایی از قوه‌ی تدبیر عقلم خارج می‌شد؛ اگر هم صدایی بود، پیش از نمود, در خلأ بلعیده می‌شد.

 دست‌های کوچکش را که حلقه کرده بود دور کمرم، محکم‌تر کرد و سرش را چسباند به دلم و با صدای آهسته‌‌ی هفت‌ساله‌ی تازه خواندنْ یادگرفته‌اش گفت:« نمی‌شه معلم کلاس دوم بشین؟ من یادمه اون روز که فرش درست کردیم. هنوزم یادمه!» چانه‌ام را چسباندم به سرش و موهای نازک قهوه‌ای اش را با دلم حس کردم که هنوز نم آب استخر داشت و مهربان و معصوم بود.

یک‌باره هیچ‌کدامشان به کمکم نیامدند... هم‌چنان سفت چسبیده بود به من و من فقط اندوه غریب دوست داشتن را به تماشا ایستاده بودم و داشتم توی جان و دلم سق اش می‌زدم. دهانم را باز کردم، چشمم را بستم که بابای یکی از بچه‌ها را که در فاصله‌ی چند قدمی روی صندلی نشسته بود نبینم و گفتم: « عزیزم. عوضش تو بزرگ شدی! می‌ری کلاس دوم! زنگای تفریح هر روز می‌تونیم هم‌دیگه رو ببینیم. تازه می‌تونی بیای به اوّلیا یاد بدی چه‌جوری ریشه‌های فرش رو گره بزنن. هوم؟» فقط سرش را تکان تکان داد که آره. و با هر تکان سرش دو بار مأیوس شدم. خودم فهمیدم چه‌قدر مسخره بود حرف هام.

رها کردن و گذشتن و کندن از خیلی اعضای وجودت چیزی‌ست که ملازم بزرگ شدن است. رشد کردن رنج و اندوه زیادی دارد. راستش دوست داشتن است که تا هست حزن‌انگیز است. در بستر پر از خاشاک و تیغ محبت، آدم باید قد بکشد. و در این استخوان ترکاندنِ تا ابد، آدم لابُدّ است از خیلی اندوه‌ها. 

آرام از خودم جدایش کردم و گفتم می‌تواند کیفش را مرتب کند تا خواهرش که کلاس چهارمی است بیاید. اما همه‌اش دلم می‌خواست بهشتی وجود می‌داشت که آدم در آن مجبور نباشد همه‌اش بزرگ بشود...هر چند که آن‌همه، لاجرم جایی نیلوفر من را خوشبخت می‌کرد. یقین داشتم.

نظرات  (۲)

می‌دونی مهدیه؟ اون موقع هایی که دلم خواسته، حتی دلم فریاد زده برای بهشتی که تو ازش حرف زدی، که کاش بزرگ شدنی نبود، کاش این شکل ِ از بزرگ شدنه نبود، هیچ وقت، هیچ کجا ته دلم با من نبوده. همیشه تنهام گذاشته. همیشه بهم گفته می‌دونی که راست نمی‌گی. می‌دونی که حق با تو نیست. آره هیچ وقت حق با من نبود. و نیست. فقط تهش اینو بهم یاد داد. مثل همه‌ی این چندوقته که ورد زبونمه. صیقل پیدا کن. نه خراشیده و زشت. از دردش زیبا شو. زیبا. و چه درس سختی بود. و هست. تا روزی برگردی و بگی ما رٵیت الا جمیلا. 
پاسخ:
همین. مرد می‌خواهد این زیبا شدن...
ماچ به تو و قلب مهربونت، ریحونم.
آن‌موقع که هیچ‌کدام به کمک -و به نظر من حتی به یاد- نمی‌آید آدمی چقدر احساس ضعف می‌کند. باز خوب است که تو توانستی چندکلمه را سرهم کنی؛ اغلب ذهن و زبان هم یاری نمی‌کند.
پاسخ:
کاش می‌شد آوازی خواند یا از دولت سکوت به آن‌ها تفهیم کرد.زهرای عزیزمی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی