نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

وَ لَمْ أکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقیّاً...
[زکریا گفت] و من هرگزخود را از دعا به درگاه تو محروم و ناامید ندیده‌ام‌‌‌...
"مریم/چهار"

پیوندها

بفروش یک جامم به جان، وانگه ببین بازار من

جمعه, ۶ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۴۸ ب.ظ

یک کاسه‌ی بزرگ فالوده و قیمه‌ی یزدی هم حریف دلگرفتگی قبل از غروب نمیشوند. شب کویر وسط همهمه‌ی بی‌آشنا چه لطفی دارد؟

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۰۶

نظرات  (۱)

آی مهدیه...

یاد یک حبه قند افتادم اونجایی که پسند می ره فانوس به دست تو کوچه ها بی قرار دنبال پسردایی اش...
پاسخ:
چقدر یادت را دوست دارم پریسا. 
برای یک اندوه‌پرست کولی، غروبهای سفر، غریب میگذرند.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی