نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

نبیذ

آسوده تنی که با تو پیوست...

وَ لَمْ أکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقیّاً...
[زکریا گفت] و من هرگزخود را از دعا به درگاه تو محروم و ناامید ندیده‌ام‌‌‌...
"مریم/چهار"

پیوندها

میمیرم برای دیدنت*

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۱۴ ب.ظ

بیشتر خوف، کمتر رجا، از دوباره نادانی و بیراهه رفتن و بدغفلتی‌ام.

این دانه‌های کهرباییِ به هم صف شده را شبها میگذارم کنار بالش و سرانگشتهام را با لمس دانه به دانه‌ی صدتاییشان به یاد تو آشنا میکنم مگر خوابم رنگ تو بگیرد. آرام. روشنِ روشنِ روشن.

اگر خواب، نوعی موت باشد، هر شب میمیرم برای دیدنت...


*نام یک رمان نوجوان است.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۱۸

نظرات  (۱)

به آن دانه‌های کهربایی و به خواب‌های روشنت حسودی کنم چی؟
پاسخ:
تو؟ تو حسودی‌ات هم خوب است...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی